تبليغاتX
قات پلو

جك.خنده.لبخند.سرگرمي.داستان.اتل و متل.قصه.عكس .موزيك.فيلم.

زيباترين گل واژه هاي عاشقانه...همرا با عكسهايي از بهنوش بختياري و نيو شا
 

فروشگاه اينترنتي

عشقولانه ها

دستم رو ميندازم دور گردنش
صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده

به ديوار سلام مي کنم
و گاه که بي هوا بهش مي خورم
ازش دلجويي مي کنم
- ببخشيد آقاي ديوار ...


و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم
چپ ... راست
...
چپ ... راست
...

يادمه رقص بلد نبودم
!
اما غم مرا هم به رقص وا داشته
!
اشک هايم را مي خورم
و باز با صندلي مي رقصم
...

بلند بلند آواز سر مي دهم
من خوشبختم

چون غم دارم ...

صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم

فرياد مي کنم
...

من با غم هايم خوشبختم
با غم هايم مي رقصم

آيا هنوز عاشقم هستي
آنگاه كه سپيدي بر گيسوانم موج مي زند
...

آيا هنوز هم به ياد مي آوري
دختر جواني را
كه بردي
چون عروست
در يك روز باراني
در پاييز
آيا هنوز مرا سخت در آغوش مي فشاري
چون شب پيوندمان
يا ،از ياد خواهي برد
اولين روز ديدارمان را
در تابستان
هنگامي كه رزها شكوفه داده بودند
و پرندگان مي خواندند
آيا باز هم نواي خوش خنده هايمان
گوشت را مي نوازد
آيا هنوز هم به ياد داري
همه سالهاي شادي را كه در كنار هم سپري كرديم
...

قلبت را تا هميشه
برايم روشن بدار                                                              

عشق من به تو
مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...

نگذار ذهنت بر قلبت حکمرانی کند ...

عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .

کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .

گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .

گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .

عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .

اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ،  می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .

در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .

در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن ...

 فروشگاه اينترنتي

 عشق مانند ساعتی شندی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .

هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .

عشق عشق است ، از بین نمی رود .

کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .

مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .

عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .

لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .

طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .

قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .

شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .

عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .

بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .

بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .

عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .

عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .

همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .

کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .

بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم

 فروشگاه اينترنتي

چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟

عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .

عشق فرشته ای است در لباس هوس ...

هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .

آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد .

هر لحظه ای که صرف عشق ورزیدن نشود ، به هدر می رود .

عشق طریق مخصوص به خود را دارد .

نمی توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان این را نشان خواهد داد .

ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند .

اگر چیزی را دوست داری ... بگذار برود اگر به سوی تو بازگشت واقعا می خواهد که مال تو باشد .

عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند .

اگر بتوانم مانع شکستن یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است .

عشق را بشناس تا شادی را بشناسی . بدون عشق ، شادی وجود ندارد .

زیبایی را با چشمانی زیبا بین می توان دید .

دو نیمه ، شانس کمی دارند اما با پیوستن ... بله ، آن ها کامل می شوند ... اما پیوستن دو انسان کامل یعنی زیبایی ، یعنی عشق .

دوری با عشق همان می کند که با با زبانه های آتش ، عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق را شعله ور تر .

علاج تمام کجروی ها ، نادانی ها و جنایت ها ... عشق است .

هر چیز زیبا و جذاب خوب نیست ولی هر چیز خوبی ، زیباست .

عشق ترکیبی از یک روح در قالب دو تن است .

تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه .

عشق ناپخته م یگوید : من تو را دوست دارم زیرا به تو نیاز دارم . عشق پخته می گوید : من به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم .

هر کجا که عشق هست زندگی هست .

جایی که ما به آن عشق می ورزیم خانه است . خانه ای که شاید پاهایمان آن را ترک کند ولی قلبمان هرگز .

توانایی بیان اینکه چقدر کسی را دوست داری عشق است اما اندک

عشق ، هیچ محدودیت و پشیمانی نمی شناسد .

عشق فقط از سه حرف تشکیل شده که معانی بسیاری در پشت این حروف نهفته است .

عشق زمانی واقعی است که از قلب انسان برخیزد نه زمانی که بر زبان جاری شود .

تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت .

به ندای قلبت گوش کن ، زیرا از حقیقت آگاه است .

در شب تاریک زندگی به تنهایی قدم می زنم ، تو شمع من هستی ، نور درخشان من !

عشق ورزیدن زمانی است که دیگر هیچ بهانه ای برای تنفر نداشته باشی.

آهنگ ، ترانه ای بدون کلام است و مرگ ، زندگی ای بدون عشق .

اگر واقعا عشق را یافتی ، به آن پرواز بده و رهایش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به این معناست که عشق واقعی تو همان است .

عشق غیر قابل پیش بینی است . نمی دانی چه زمانی خواهد آمد .

عشق ، مهار ناشدنی است و همچنین کسی که در دام عشق گرفتار شده .

عشق ، سازی است که نوای دوستی سر می دهد .

اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه باید به استقبال تو بیایم ؟

بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن .

فروش عشق حقیقی هرگز آرام نخواهد گرفت .

اگر بخواهید به قضاوت اشخاص بنشینید زمانی برای دوست داشتن انها نخواهید داشت.

امروز تو را بیشتر از دیروز ولی کمتر از فردا دوست دارم.

گر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟

عشق حقیقی انجاست و به دنبال هیچ کسی نیست پس برو و ان را دریاب.

هرچه بیشتر عاشق باشی هم بیشتر ازار می بینی و هم بیشتر لذت می بری.

عشق مانند یک الا کلنگ پر فرازونشیب است.تورابه مسیر دیگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشیب هایش به مقصد خواهد رساند.

قلب یک زن اقیانوسی از رازهاست.

با تو بودن مثل قدم زدن در صبحی بسیار روشن است بی گمان شور تعلق به انجا را دارم.

عشق بسیار شبیه یک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند راهی پیدا کند ان را خواهد ساخت.

وقتی مرد جوانی شکایت می کند که زنی قلب ندارد علامت مطمئنی است که ان زن قلبش را ربوده است.

عشق مانند بیسکویت ترد است که اسان ساخته میشود و اسان میشکند.

می توان در یک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان می طلبد

فروشگاه اينترنتي

 

عشق یعنی هیچگاه نگویی(پشیمانم).

عشق همچون سنگ ثابت و همیشگی نیست بلکه همچون نان است که هر روز باید از نو ساخته شود.

قبل از عاشق شدن بیاموز چگونه در برف بدوی بدون اینکه ردپایی از خود بر جای بگذاری.

عشق-چگونه چنین کلام کوچکی معنایی چنان بزرگ دارد؟

کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از ان جدا باشند. هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق.

وقتی کسی را دوست داری به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.

معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او.

عشق مانند جنگ است اسان شروع می شود و دشوار پایان می پذیرد.

عشق حقیقی ابدی است.

عشق...مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به ارامی پیمانه ای از ان بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنانکه شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست.

تنها عشق من از تنها تنفرم پدید امده است.

به من نگو چرا که همیشه ان را شنیده ام چیزهای زیادی برای نفرت وجود دارند ولی چیزهای بیشتری برای عاشق شدن.

شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.

عشق غذای روح است.

فروشگاه اينترنتي

 

عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است.

امروز عشق بورز تا هرگز دیروزت خالی نباشد.

زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم وقتی که مرا ترکم کردی مردم ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی زندگی کردم.

من از عشق تو به چه چیزی خواهم رسید؟(( به عشق تو))

عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید. عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست.

خدا عشق است.

عشق عمل بی پایان بخشش است. یک نگاه محبت امیز که عادت می شود.

با خودت و با عشق صادق باش.

صدای یک بوسه به بلندای صدای گلوله ی توپ نیست اما انعکاس ان مدت زیادی باقی خواهد ماند

 فروشگاه اينترنتي

 

 

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي


انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود


با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس


فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار


به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره


امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي

 

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.

زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.

وقتی تو را از دست دادم٬ اشکی نريختم! چون تمام اشکم را برای بدست آوردنت ريخته بودم...

من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام.

من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.

يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.

بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...

وقتی نوشتم عاشقترینم گفتی نمیخوام تو رو ببینم

 وقتی نوشتم یه بی قرارم با خنده گفتی دوست ندارم

با تو میگیره ترانه هام جون وقتی نباشی میمیره مجنون



عكسهاي  زيباي  نيوشا  و بهنوش  بختياري  در  ادامه مطلب  ...

 

عكس  ويژه

 

این عکس یه صخره هست تو دریایی در بیرمانی ..و فقط سالی یک بار به این صورت دیده
میشود ..وقتی که زاویه تابش نور خورشید در شرایط به خصوصی باشه .
سرتون رو کمی به طرف چپ خم کنین .



ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 21:52  توسط جهت تبادل لینک پیام بدید  | 

مطالب خوندني ..عكسهايي از يانگوم
با كليك بروي فروشگاه اينترنتي كالاي خود را انتخاب و خريد نماييد  

سلام

مطالب امشب را به چند تا موضوع خیلی مهم اختصاص دادیم:اول موضوع مسجد الاقصی که همه ما به اشتباه آن را در تصاویر قبه صخره جستجو میکنیم

 جالب است اگر بدانید تا بحال مسجدالاقصی را ندیده اید و آنچه معمولاْ به عنوان مسجدالاقصی به نمایش در می آید قبه الصخره است نه مسجد الاقصی!

آن گنبد طلایی با شبستانهای بزرگ تصویر قبه الصخره است نه مسجدالاقصی!
جالبتر آنکه صهیونیستها از این اشتباه بسیار خوشحالند و به تبلیغات بیشتر می خواهند این اشتباه نهادینه شود تا کم کم تصویر اصلی مسجدالاقصی از اذهان محو شود. چراکه در برنامه آنان تخریب مسجدالاقصی نقطه عطف اشغال قدس است و به این ترتیب با تخریب آن و به نمایش درآوردن تصاویر قبه الصخره براحتی جنگ رسانه ای را خواهند برد. به تفاوت این دو توجه کنید
مسجدالاقصي با گنبد سبز رنگ
Masjid Al-Aqsa (Al-Aqsa mosqe)
 
 
قبه الصخره
             Dome of the Rock (Al-sakhra mosqe)
 چندي پيش تعدادي از دانشجويان فلسطيني در يك همايش در دانشگاه تهران شركت كردند. آنان به شدت از دامن زدن به اين اشتباه توسط رسانه هاي ايران عصباني بودند. آنان حتي از اينكه پشت اسكناس صد توماني ايران تصوير قبه الصخره بجاي مسجدالاقصي درج شده بسيار متعجب بودند.
 این یک هشیار کاملاْ جدی است
 تخریب مسجدالاقصی در برنامه رژیم صهیونیستی بسیار نزدیک است و این درحالیست که مسلمانان سراسر جهان چیزی از تصویر حقیقی آن در ذهن ندارند.
امیدوارم صدا وسیمای ما کمی هم مطالعه كند
 
قلیون الکترونیکی با پورت یو اس بی
کارشناسان موفق شدند يه قليون الکترونيکي با پورت USB به نام شهاب ۴ طراحي کنن. روش کار به اين شکله که قليون رو با يک سيم به کامپيوتر يا لپ‌تاپ متصل کرده، سي‌دي نصب رو گذاشته، طعم مورد نظرتون رو انتخاب مي‌کنين و دکمه NEXT را مي‌زنيد. تازه اگر device مورد بحث يعني همون قليون رو به صورت اورجينال خريداري کنيد، اين امکان را خواهيد داشت که قليان خودتان را از طريق سايت مخصوص upgrade هم بکنيد. چون فعلا اين قليان با ۵ طعم پرتغال، ليمو، نعنا، هلو و خوانسار در بازار عرضه شده و طعم‌هاي جديد هم در راه هستند
 

سيستم حرارتي قليون هم از يک المنت به جاي ذغال استفاده مي‌کنه که با برق USB داغ مي‌شه. يک کنترل‌گر حرارتي هم داره که هر وقت داشت مي‌سوزوند، حرارت رو کم يا زياد کنيم باهاش.
يک تصوير هم از نحوه نصب قليون الکترونيکي ببينيد

دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

   آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

ضیا آتابای» کیست؟       

ر یکی از برنامه‌های سیاسی اش بود که با آن لحن بغض آلود احساساتی، از «ژاک شیراک» نخست وزیر فرانسه خواست که بابت سیاست‌هایی که در پیش گرفته به «او» جوابگو باشد!

از ابتدا که او اولین تلویزیون بیست و چهار ساعته جهانی را افتتاح کرد البته داستان این طوری نبود. آن زمان نه تنها «ضیا آتابای» که باقی برنامه ساز‌های این شبکه لابد بر اساس سیاست طراحی شده مدیریت، زیاد کاری به کار سیاست نداشتند. حتی اگر کسی روی خط برنامه می‌آمد و از خط قرمز آن وقت - که فحاشی بود- رد می‌شد، تلفن‌اش قطع و توسط مجری مربوطه و خود ضیا آتابای دعوت به آرامش و خویشتن‌داری و احترام به دیگران می‌شد. اما بعد از چند وقتی که تلویزیون  N.I.T.Vمخاطبان و هواداران خود را پیدا کرد، ضیا خود را در قامت یک منجی و یک لیدر سیاسی یافت و هر روز با آن سواد اندک سیاسی سعی کرد رهنمود صادر کند و مبارز بطلبد و مخالفان فکری را به خیانت و خودفروختگی متهم کند.
ضیا پیش از انقلاب که آوازخوان بود، بی پسوند فامیلی «آتابای» در میان مردم شناخته می‌شد. خواننده‌ای که خب مثل همه خواننده‌های دیگر محل اجرای برنامه‌اش کاباره بود و بعضاً آهنگ‌های فولکلور اجرا می‌کرد و با آهنگ‌هایی نظیر «رینگو» و «زنگالو» به شهرت رسید. در همه آن سال ها احتمالا ضیا فعالیتی در رابطه با سیاست نداشته. در هنگامه انقلاب اما ضیا مثل اکثر آوازخوان‌ها ممنوع الکار شد و بعد از چندی مهاجرت کرد. و آن قدر، لااقل به اندازه خواننده‌های دیگر مطرح نبود که کسی پی گیر کار‌هایش بشود و سراغی ازش بگیرد. بازگشت او به شهرت وقتی بود که تصاویرش در شمایل یک مدیر تلویزیون به ایران ارسال شد. کسانی که پیش از این او را می‌شناختند از فامیلی جدیدش متعجب شدند، چون قبلاً او را با اسم و رسمی ‌دیگر می‌شناختند. اما خودش همان ابتدا توضیح داد که فامیلش را از همسرش عاریه گرفته و این تلویزیون هم با سرمایه‌گذاری خودش و همسرش «پروین آتابای» راه اندازی شده.
نكته جالب توجه این بود كه ضیا به عنوان یک مدیر و مجری تلویزیون هیچگاه دوست نداشت از وجه آوازخوان بودنش صحبت کند؛ هر گاه کسی روی خط برنامه‌اش آمد و از او تقاضا کرد که باز مثل گذشته آواز بخواند و یا یکی از همان قدیمی‌ها را پخش کند، ضیا قبول خواهش نکرد و گفت حالا، در این زمان، بیشتر دوست دارد به فعالیت‌های دیگر بپردازد و خواندن را به خوانندگان فعال بسپارد و اگر قرار باشد زمانی دوباره آواز بخواند تنها در ایران و در حضور هموطنان اش این کار را خواهد کرد! برای همین، بُعد خوانندگی ضیا تبدیل شد به دست آویزی برای مخالفان و رقیبان او که با پخش ویدئوهای قدیمی‌اش دست به افشاگری این چهره حالا سیاسی بزنند. در همان وقت‌ها که تلویزیون دیگری جز N.I.T.V برای ایران پخش نمی‌شد، کسی روی خط برنامه اش آمد و او را تهدید کرد که اگر به فعالیت‌های امروزی اش ادامه بدهد و به مدیران دیگر شبکه‌ها حمله کند، با پخش ویدئو‌های او و سر  بدون مویش(!) دست به افشاگری خواهد زد. ضیا البته در آن وقت قافیه را نباخت و رو به دوربین گفت که به فعالیت‌های گذشته‌اش افتخار می‌کند و کشف این که حالا کلاه گیس بر سر می‌گذارد نمی‌تواند او را از ادامه «راه»اش باز دارد. ولی خب ضیا عملاً با عدم پخش آهنگ‌هایش در تلویزیون خود، این یک مورد را به مثابه نقطه ضعفی به حریفان نشان داد تا آن‌ها در وقت مقتضی با اشاره به این ضعف، به مقابله با او بپردازند.
همیشه صحبت بر سر این بود که ضیا با کدام سرمایه موفق به راه اندازی تلویزیون شده؟ خودش بار‌ها و بار‌ها برای تبرئه شدن از اتهام کمک گرفتن از گروه‌های سیاسی ایرانی و خارجی، درباره این موضوع صحبت کرد که با سرمایه شخصی خودش و همسرش تلویزیون را راه انداخته و با کمک تبلیغات و اسپانسر و کمک‌های مردمی‌به فعالیت‌‌اش ادامه می‌دهد. یکی از معروف ترین حمایت کننده‌های مالی N.I.T.V  «بیژن پاکزاد» - طراح مد ایرانی- بود که چند باری برای مصاحبه به تلویزیون آمد و هر بار هم علت کمک خود را ارادت به شخص ضیا و همسرش عنوان کرد. اما خب همیشه شایعاتی بود مبنی بر این که همسر ضیا یکی از خویشاوندان دور خاندان سلطنتی‌ست و خرج و مخارج تلویزیون با حمایت همان گروه‌ها و به شرط حمایت و همراهی تلویزیون با اهداف گروه می‌رسد؛ موردی که ضیا به طور کامل تکذیبش کرد و گفت با این که بار‌ها گروه‌های مختلف سیاسی به او پیشنهاد کمک مالی و گرفتن ساعاتی از برنامه تلویزیون داده‌اند اما او حاضر نیست تلویزیون را به زیر بیرق هیچکدام از این گروه‌ها ببرد و سعی می‌کند تلویزیون را با کمک‌های مردمی‌اداره کند؛ اتفاقی که حالا با پایان کار تلویزیون ناممکن می‌نماید. هر چند الان در کنار آرم تلویزیون ملی ایران که بر صفحه تلویزیون نقش می‌بندد، با كمال پررویی شماره تلفنی نیز هست برای دریافت کمک‌های مردمی!
وقتی باقی تلویزیون‌ها یکی یکی از راه رسیدند، مجادلات مرسوم شبکه‌ها باعث شد که نقطه مبهم کار هنری ضیا در سال های پس از انقلاب روشن بشود. ابتدا «فرزان دلجو» - بازیگر قدیمی، مجری سابق «تپش» و مدیر فعلی «تماشا»- بود که در واکنش به اظهار نظر ضیا که او را «خائن و خودفروخته» خوانده بود، دست به پخش تصاویری آرشیوی زد. دلجو ابتدا قسمتی از برنامه خودش که متعلق به سال های جنگ ایران و عراق بود را پخش کرد که در آن به ادامه پیدا کردن جنگ اعتراض می‌کرد، و بعد گفت در همان سال ها ضیا مشغول کارهای دیگری بوده و تصاویری از شوی ضیا به همراه «حجی جون» - یک چهره سرگرمی‌ساز- را پخش کرد که مشغول رقصیدن و خواندن ترانه «حسنی بده، بد بد» بودند و در پایان اعلام کرد که قضاوت در باب خائن بودن را به عهده بینندگان می‌گذارد.
نفر بعدی که سعی کرد از این ضعف ضیا استفاده کند «حمید شب خیز» بود. شب خیز با اینکه بارها و بارها مورد حمله ضیا قرار گرفته بود اما همیشه سکوت پیشه می‌کرد و جوابی نمی‌داد. تا این که یک بار در برنامه‌های نوروزی اش ویدئویی از ضیا پخش کرد که در استودیو تلویزیون شب خیز ضبط شده بود و با این آهنگ لب زد و بعد به همراه خنده‌های تمسخرآمیز عنوان کرد که کاش بعضی‌ها گذشته خود را فراموش نمی‌کردند و یادشان بود که تا همین چند سال پیش برای ضبط ویدئو به او رو می‌انداختند.
با عیان شدن فعالیت‌هایی که ضیا پنهانشان می‌کرد، دیگر دلیلی برای خودداری از خواندن نبود. ضیا چند آهنگ سیاسی خواند و نشان داد که برای ترمیم چهره‌اش به عنوان یک قهرمان ملی(!) که غم مردم را می‌خورد، عزمی‌جدی دارد.
تلویزیون ضیا به کار خود ادامه می‌داد؛ با همان تیم حرفه‌ای اول کار. اما در فاصله کمتر از چند هفته تمام یاران اش او را تنها گذاشتند و رفتند و تلویزیون را با کمبود برنامه و برنامه‌ساز مواجه کردند. وضعیت آنقدر بد بود که گاهی نیمی‌از ساعات پخش برنامه به تکرار برنامه‌های قدیمی‌اختصاص می‌یافت. ضیا جلو دوربین آمد و تمام دوستان سابق را به دلیل رفتن و تنها گذاشتنش به خیانت متهم کرد و عملاً فصل تازه‌ای از دوران تلویزیون‌داری اش را آغاز کرد؛ دورانی که خودش بیشترین حضور را جلو دوربین داشت و به رادیکال‌ترین صورت ممکن دیگران را قلع و قمع می‌کرد و حلقه دوستان و یاران را تنگ و تنگ تر. همه کسانی هم که در یک کوچ دست جمعی «تلویزیون ملی ایران» را ترک کرده بودند هیچگاه در باب چرایی این موضوع سخنی نگفتند.
او 18 آوریل گذشته به همراه دیگر همكاران، از جمله: مانوک خدابخشیان، ناصر انقطاع، آیلین دردریان، شهروز رفیعی و... بر صفحه تلویزیون ظاهر شده و به صورتی كاملاً هنری از بینندگان عزیز خداحافظی كردند. در حالی كه مشخص بود استحاله خواننده به سیاستمدار ناموفق از آب درآمده. بله، ضیا وقتی هم که مرد سیاست شد هیچگاه جدی گرفته نشد. مثل زمان خوانندگی که در میان آن همه سوپر استار، مهره‌ای به حساب نمی‌آمد. هر چند که در این مدت با خیلی‌ها سر شاخ شد، خیلی‌ها را متهم کرد، خواست نشان بدهد که خیلی فرد مهمی‌ست و همه دنیا بسیج شده‌اند که او را زمین بزنند. حتی دست آخر از متهم کردن دوستان سابقش هم ابا نکرد. حالا هم که تلویزیون اش پا در هوا در انتظار کمک های مردمی‌ست تا باز تصاویرش روی ست لایت برود. این هم نشد، لابد برمی‌گردد به تلویزیون چند ساعته قدیمی‌اش به اسم «دریا»!                                    فروشگاه اينترنتي
 
حمید شب‌خیز کیست؟
 
 
حمید شب‌خیز» خودش را کارگر این کار (تلویزیون‌داری) می‌داند و همیشه در جواب مخالفان و دشمنان می‌گوید که کارش را با دست خالی آغاز کرده و حالا هم که به اینجا رسیده هنوز کارهای تلویزیون‌اش را خودش انجام می‌دهد و حتی استودیو را جارو می‌زند!
او كه كارمند «ایرفرانس» بود در سال 1981 پس از آن كه در جریان مجادله ای از یک فرد مذهبی سیلی خورد، تصمیم خود را برای مهاجرت به آمریكا گرفت. شب‌خیز در ابتدای حضور در آمریكا به رستوران‌داری پرداخت و به گفته خود اولین كسی است كه اقدام به ضبط برنامه در آمریكا كرده. او خوشحال است از این كه تلویزیونی به راه انداخته که: باب طبع خانواده‌هاست و «مردم تنها به خاطر صفا و صمیمیت جاری در تلویزیون»، می‌نشینند پای برنامه‌هایش و با نداری و کمبود‌های تلویزیون و برنامه‌ها کنار می‌آیند و لذتش را می‌برند!
در حقیقت همین شروع و یک جور‌هایی قدیمی‌بودن اش، افتخاری برای شب‌خیز به حساب می‌آید؛ و این که با دست خالی به آمریکا آمده و ابتدا یک رادیو داشته و بعد تلویزیونی چند ساعته و برنامه‌ها هم نه در استودیو که در گاراژ منزلش و با یک دوربین نه چندان پیشرفته ضبط می‌شده و بعد توسط خود شب خیز ادیت. شب‌خیز البته این کار را نه در خارج از ایران که وقتی پیش از انقلاب در ایران بوده شروع کرده؛ با سوئیچینگ شو‌های تلویزیونی. و حالا هم خب چند شبکه دارد و به قول خودش جوانان زیادی «طرح کاد»شان را پیشش گذرانده‌ و از او کار یاد گرفته‌اند. و همه این‌ها سپر حمید شب‌خیز است در مقابل حمله‌های گاه و بی‌گاه رقیبان که شب‌خیز از آن‌ها به عنوان «تازه وارد‌هایی که کارشان را بلد نیستند» یاد می‌کند.
چهره و اسم حمیدخان تا قبل از به وجود آمدن شبکه‌های ماهواره‌ای کاملا ناآشنا بود؛ و تنها آن هایی که خیلی پی گیر بودند با اسم برادرش «فرید شب‌خیز» (آهنگساز و برنامه ساز تلویزیون رسمی‌ایران) آشنا بودند و همچنین برادر دیگرش «رحیم شب‌خیز» که استودیو ضبط صدا دارد. اما در میان آن همه شو‌های نوروزی هم که از آن ور آب به اینجا می‌رسید، پیش از این که تصاویر تلویزیونش برای ایران پخش بشود، مردم با اسم او در برنامه‌های تلویزیونی N.I.T.V (تنها تلویزیون ماهواره‌ای موجود آن زمان) آشنا شدند؛ وقتی که «ضیا آتابای» و چند برنامه ساز دیگر به شدت به او حمله می‌کردند و از او می‌خواستند جلو دوربین لااقل رعایت ادب را بکند و با آن لحن زننده در مورد همکارهای خود صحبت نکند. تصویری که از حمید شب‌خیز پیش از رویت چهره‌اش برای مخاطبان برنامه‌های ماهواره ترسیم شد، کسی بود که برنامه‌هایش به فحاشی و خط و نشان کشیدن برای دیگران می‌گذرد. تصویری که با آغاز به کار تلویزیون «ایران» (ITN) کاملا تغییر کرد. شب‌خیز کسی بود که جلو دوربین می‌نشست، همه چیز را - از ساختن برنامه تا حاشیه‌ها را- سهل می‌گذراند و به قول خودش نان و ماستش را می‌خورد!
 
شب‌خیز در مدت کوتاهی تبدیل به شخصیتی شد مورد توجه مخاطبینی که حوصله برنامه‌های سیاسی و پُر از جنگ اعصاب شبکه‌های دیگر را نداشتند و بیشتر خوش داشتند که بنشینند و با بی‌خیالی و ساده انگاری شب‌خیز حال کنند. اما چند وقت پیش این سبک و سیاق برایش دردسر ساز شد؛ کمپانی «کلتکس» اعلام کرده بود که تنها شبکه‌های مورد تائید این کمپانی حق پخش محصولاتش را دارند. اما شب‌خیز که کلاً به این کار‌ها کاری ندارد، به پخش موزیک ویدئو‌های کمپانی کلتکس ادامه داده و «سوو» شد و به پرداخت نیم میلیون دلار غرامت، محکوم. پس برای به دست آوردن مبلغ غرامت، به برنامه مورد علاقه‌اش پرداخت و یک «تله تان» ویژه گذاشت و از هواداران شبکه اش خواست که با کمک‌های خودشان از زمین خوردن تلویزیون او جلوگیری کنند.
این مبلغ هنگفت در مدتی کوتاه جمع آوری شد و شب‌خیز جریمه را پرداخت کرد. اما ماجرا در اینجا خاتمه نیافت؛ «مهران عبدشاه» مدیر شبکه IPN در برنامه‌ای شب‌خیز را کلاه بردار و شارلاتان خطاب کرد و گفت: اگر این شبکه مشکل مالی داشته پس چه طور می‌خواهد دو شبکه جدید افتتاح کند؟ و بعد ادامه داد: شب‌خیز با پولی که از مردم جمع می‌کند برای استفاده‌های شخصی سود می‌برد و حتی نشانی منزل گویا لوکس شب‌خیز را در برنامه‌اش اعلام کرد تا مردم بروند و ببینند... حرف‌های عبدشاه فارغ از مستند بودن یا نبودنش، پُر بیراه نیست؛ چون شب‌خیز سالی یک بار برنامه تله تان اش را برگزار می‌کند! در کنار آن، او موفق به جذب تبلیغات و اسپانسر‌های زیادی شده و چند حامی‌مالی قدرتمند هم دارد. اما باز کیفیت برنامه‌های شبکه‌اش در حد نازلی باقی مانده و هیچ پیشرفتی نکرده است. البته این میان، مخاطبان هستند که با همین حمید شب‌خیز که سمبلی‌ست از شوخ و شنگی و بی‌خیالی، حال می‌کنند و شخصیت به ظاهر مثبت و بی‌غل و غش او را دور از این انگ‌ها می‌دانند.
مشغله دیگر شب‌خیز برگزاری کنسرت است؛ کاری که باز شب‌خیز در آن ید طولایی دارد و خودش عنوان می‌کند که وقتی در ایران دانشجو بوده در دانشگاه برای خواننده‌های مطرح آن زمان برنامه می‌گذاشته و در حقیقت کارش را از آن جا و با کمترین امکانات شروع کرده! هنرمندانی که تا به حال با «شب‌خیز کنسرت‌گذار» کار کرده‌اند معمولاً از نوع امکاناتی که در اختیارشان قرار می‌گیرد و وضعیت سالن و بلیط فروشی، ناراضی هستند.
اما بالاخره با همه این تفصیلات، شب‌خیز در این کار (با وجود زیاد شدن دست و رقیبان متعدد) هنوز باقی مانده و فعالیت می‌کند که شاید دلیلش رابطه نسبتاً خوبی ست که با هنرمندان دارد و می‌تواند آن ها را مجاب به همکاری کند. هرچند که بعد هنرمندان شاکی بشوند و اعتراض کنند که سرشان کلاه رفته و حقشان خورده شده!
شب‌خیز البته با کار آوازخواندن هم بیگانه نیست و در سال های پیش از انقلاب، چند آهنگ اجرا کرده و در شوی معروف «میخک نقره‌ای» به مخاطبان معرفی شده. چیزی که این میان جلب توجه می‌کند، عدم تمایل شب‌خیز به پخش ترانه‌هایش است؛ با وجود این که مخاطبان بار‌ها از او خواهش کرده‌اند که آهنگی از خودش پخش کند اما شب‌خیز هر بار امتناع کرده؛ موضوعی که در مورد ضیا آتابای هم صدق می‌کند و البته دلیلش در آن مورد واضح است، اما اینجا نمی‌توان برایش هیچ دلیل منطقی ای پیدا کرد. انگار شب‌خیز هم هنرمندی عهد شباب‌اش را نمی‌پسندد و دوست دارد فعالیت‌های دوران گذشته‌اش همین طور مسکوت بماند. گرچه ویدئوی حضورش در میخک نقره‌ای روی اینترنت برای دانلود موجود است.
از بدو تاسیس شبکه ITN که همراه با اوج دوران پارازیت فرستادن و قطع برنامه‌های N.I.T.V بود شب‌خیز همواره سعی می‌کرد که سیاست‌های پخش برنامه‌اش را فارغ از مسایل سیاسی دنبال كند تا برنامه‌هایش بدون دردسر پخش شود و در این بین حتی گاهی به سانسور فیلم‌های سینمایی قدیمی‌ای که پخش می‌کرد، پرداخت تا كمتر به دردسر بیفتد!
در این سال ها، شایعه همکاری شب‌خیز با دولت جمهوری اسلامی همواره به گوش می رسیده است. حتی یک بار چند شبکه برای اثبات این مدعای قدیمی‌، ورق کاغذی را که گویا توسط یک مامور امنیتی فراری به دست شان رسیده بود، نشان دادند که ادعای کمک مالی گرفتن شب‌خیز از دولت ایران را تائید می‌کرد. کاغذی که البته معلوم نبود متعلق به کدام ارگان است و چند مهر ناشناس روی‌اش بود و مدرکی بود شاید بی‌اعتبار...
شب‌خیز مدعی است كه ایده‌های بكر در این عرصه نخستین بار به ذهن او می‌رسد و وقتی اجرایش می‌كند، دوستانش (یا در حقیقت همان رقبایش) از او تقلید می‌كنند و ایده‌هایش را می‌دزدند. نمونه‌اش همین حضور تلویزیون‌اش روی ماهواره «هات برد» است كه باعث شد بعد از مدتی پای بقیه شبكه‌های غیرسیاسی هم باز شود و بازار را كساد كنند. بازار آگهی‌های شب‌خیز هم اما ویژگی‌های منحصر به فردی دارد؛ از شعرهای رنگارنگی كه برای فروشگاه «دی تو دی» دبی می‌سازد بگیرید تا گزارش‌های تصویری كه از فروشگاه‌های بزرگ این شهر پخش می‌كند، همگی این ویژگی‌های منحصر به فرد را به نمایش می‌گذارند. او گاه برای پوشش تصویری گزارش‌های تبلیغاتی‌اش در فرودگاه‌ها از دوربین موبایلش استفاده می‌كند و همین تصویر تهیه شده از طریق دوربین موبایل را در ابعادی وسیع از تلویزیون پخش می‌كند و كسی هم نیست كه بگوید ما هیچ كدام از این تصاویری كه او پخش می‌كند را نمی‌توانیم ببینیم!! نقش موبایل شب‌خیز در تهیه و پخش پیام‌های بازرگانی، محدود به این موارد نمی شود؛ گاه در وسط پخش برنامه، موبایل او زنگ می‌زند و او كه از این تماس متعجب شده است، گوشی را جواب می‌دهد. چند لحظه بعد با خنده‌ای حیرت‌زده به اطلاع بینندگان می‌رساند كه از اتفاق، فلان آدمی كه تولیدكننده یك كالا است با او تماس گرفته و... كم كم بحث به كالایی كه این شخص تولید می‌كند كشیده می‌شود و او از اسپیكر موبایل شب‌خیز اطلاعات بسیار كاملی را از كالای مورد نظر به بینندگان تلویزیون ارائه می‌دهد و این طوری نصف برنامه عادی هم در قالب آگهی پر می‌شود!
اما اگر فكر می‌كنید كه این اقدامات حمیدخان، اعتراض بینندگانش را در پی دارد، بدانید كه در برداشت‌تان سخت در اشتباه هستید؛ بینندگان تلویزیون‌های شب خیز، آدم‌های بسیار قانعی هستند كه از هر چیزی كه از تلویزیون‌اش پخش می‌كند، حیرت زده می‌شوند و بلافاصله با او تماس می‌گیرند و از این همه زحمتی كه او می‌كشد تشكر می‌كنند...
قضیه دریافت آبونمان از بینندگان تلویزیون هم خود حكایت جالبی دارد. هر سال نزدیك‌های ژانویه، شب‌خیز پخش برنامه‌های عادی خود را قطع می‌كند و از بینندگان داخل و خارج از كشور می‌خواهد كه حق اشتراك خود را پرداخت كنند. سال اولی كه شب‌خیز تلویزیونش را تاسیس كرده بود، این پرداخت‌ها آن قدر زیاد بود كه به او حسابی مزه كرد و این كار را در سال‌های بعد در ابعادی وسیع‌تر ادامه داد. اما امسال كه مبلغ جمع‌آوری شده بسیار ناچیز از آب درآمده، شب‌خیز طاقت از كف داد و گفت كه می‌خواهد تلویزیون‌اش را در اروپا و آمریكا كارتی كند و از این طریق هزینه‌های پخش را دربیاورد.
شب‌خیز قرار است به زودی سومین شبکه‌اش را افتتاح کند. او روبروی دوربین می‌نشیند و قهقهه می‌زند. در وقت عزا لباس تیره می‌پوشد و عزادار می‌شود. او تلفن جواب می‌دهد، بگوبخند می‌کند، بی‌وقفه دنبال این است که مردم از برنامه‌هایش لذت ببرند. او هیچگاه غصه کمبود‌های تلویزیون‌اش را نمی‌خورد. برایش مهم نیست که دوربین‌هایشان بلا استفاده شده‌اند و تصویر بد رنگ تحویل بیننده می‌دهند. او اعتقاد دارد با همین «آبگوشت» فقیرانه می‌توان زندگی کرد و خوشبخت بود!
 
علیرضا امیرقاسمی کیست؟
 
 
در سالهای میانی دهه شصت خورشیدی، وقتی خواننده‌های مهاجر ویدئوهایشان را در یک استودیو و به صورت مبتدیانه ضبط می‌کردند، «علیرضا امیرقاسمی‌» (که درس خوانده سینما بود) با ساخت ویدئو‌های پر خرج که از تکنیک بهتری نسبت به کارهای دیگر برخوردار بودند، تحولی در صنعت ویدئو سازی به وجود آورد که بعدها باعث ظهور افرادی نظیر «کوجی زادوری» شد که ابتدا به عنوان فیلمبردار با امیرقاسمی ‌همکاری می‌کرد. امیرقاسمی ‌با اینکه در زمینه ویدئو سازی بسیار موفق عمل کرد اما یک ویدئوساز صرف باقی نماند و به سرعت خودش را به عنوان یک تلویزیون دار، سازنده شو‌های نوروزی و کنسرت گذار مطرح کرد و کم کم فعالیت‌هایش را در زمینه ساختن ویدئو محدود کرد تا به کار‌های دیگرش برسد. گفتنی این که امیرقاسمی كار اجرا را با برنامه یك ساعته شرکت معروف «كلتكس» شروع كرد و پسر از شراكت با دو خواننده مشهور پاپ لس آنجلسی، سری میان سرها درآورد.
وقتی گام‌های اولیه در جهت به وجود آمدن شبکه‌های بیست و چهار ساعته برداشته شد، دیگر روزی نبود که یک تلویزیون به تلویزیون‌های ماهواره ای اضافه نشود. «تپش» هم یکی از این تلویزیون‌ها بود که با مدیریت علیرضا امیرقاسمی ‌و «مسعود جمالی» (كه امروز به «برادران جسی جیمز» مشهورند!) به صورت جهانی آغاز به کار کرد و در ابتدا این طور می‌نمود که یک شبکه است مثل دیگر شبکه‌ها که چند صباحی برنامه ای پخش می‌کند و بعد ورشکست می‌شود و به سرعت فراموش. اما تپش با تکیه بر تفاوت‌هایش با دیگر شبکه‌ها، موفق شد نه تنها به کارش ادامه بدهد و دو شبکه جدید هم افتتاح کند، بلکه توانست جای خود را میان مخاطبان باز کند و یکسری مخاطب دائمی ‌و پیگیر را جذب کند که عموماً با توجه به نوع و محتویات برنامه‌های این شبکه، تین ایجر‌ها هستند که آخرین اخبار دنیای موسیقی ایرانی را از طریق این کانال دنبال می‌کنند.
تفاوت‌های شبکه تپش با دیگر شبکه‌ها از این قرار است که این کانال بر خلاف اکثر کانال‌ها کادر تقریبا ثابتی دارد که چندین سال است در کنار هم کار می‌کنند و با هم رفاقت دارند. دو اینکه برخلاف اکثر شبکه‌های دیگر که با وجود آمدن یک موج و یک مد، به دنبال افتتاح شبکه رفته اند، مدیران تپش کار اصلی و رسمی‌خود را تلویزیونی داری می‌دانند و سعی می‌کنند روز به روز به کیفیت فنی و جذابیت برنامه‌هایشان بیفزایند. کاری که دیگر شبکه‌ها علاقه چندانی به آن ندارند. البته ناگفته نماند تمام کارهایی که این شبکه در جهت نوآوری در برنامه‌هایش انجام می‌دهد، به نوعی گرته برداری از شبکه‌های خارجی ست و آن چنان هم خلاقیتی در کار نیست!
امیرقاسمی ‌با توجه به این که کنسرت گذار هم هست، به طور طبیعی با آواز خوان‌ها ارتباط زیادی دارد. خیلی از خواننده‌ها با برنامه ریزی‌ها و مشورت دادن‌های او به شهرت رسیدند و خیلی از کنسرت‌های بزرگ توسط او و دوستانش برگزار شده و می‌شود. اما رابطه هنرمندان با امیرقاسمی، ‌آمیزه ای از عشق و نفرت است. یعنی به همان میزان که خیلی از خواننده‌ها از دوستان صمیمی ‌او هستند و حتی به نوعی موفقیت خود را مدیونش می‌دادند و کنسرت‌هایی که برگزار می‌کند را بهترین؛ خوانندگانی هم هستند که بار‌ها با او به صورت علنی رو در رو شده اند و او را متهم به کلاه برداری و خوردن حق و حقوقشان کردند.
به جز این، داستان کنسرت‌ها رقابت و دشمنی شدیدی بین چند کنسرت گذار به وجود آورده و از همین جا «حمید شب خیز» و علیرضا امیرقاسمی ‌به دشمنانی جدی تبدیل شدند. دشمنی ای دنباله دار و پیگیر که گاهی ترکش‌هایش به برنامه‌های تلویزیونی این دو هم می‌رسد. که البته این خصومت باعث نشده این دو، برنامه‌های شبکه یکدیگر را نبینند و هر از چند گاهی با طعنه و کنایه جوابی هم ندهند.
یکی از ویژگی‌های امیرقاسمی ‌جنجال ساز بودن اوست که به نظر می‌رسد به طور تعمدی سعی می‌کند برنامه‌ها را طوری بچیند و جلو ببرد که هر چند وقت یکبار یک جنجال جدی میان ساکنان «شهر فرشته‌ها» به وجود بیاید. مثلاً در یکی ازِ این موارد، امیرقاسمی ‌با یکی از کاباره داران قدیمی ‌مصاحبه ای ترتیب داد که در آن، آقای کاباره دار همه خوانندگان قدیمی‌ را مورد انتقاد قرار داد و ناگفته‌هایی را - خواه راست یا دروغ- در موردشان افشا کرد. این ماجرا باعث به وجود آمدن جنجال‌هایی شد و چند خواننده در شبکه تپش از خود دفاع کرده و اتهام‌های نسبت داده شد به خود را رد کردند. و به این صورت تلویزیون تپش موفق شد که حداقل سه- چهار هفته ای برنامه‌هایی داغ و جنجالی برای مخاطبانش روی آنتن بفرستد و سرگرمی ‌و موضوع بحث جدیدی به وجود بیاورد!
اما همیشه در این مواقع که جنجالی پیش می‌آید و یک سر ماجرا به امیرقاسمی ‌می‌رسد، رقبا و دشمنان او در مقام پاسخگویی، چند مورد ِ همیشگی را مطرح می‌کنند: یکی حضور امیرقاسمی ‌در عراق، که مربوط به سال های جنگ ایران و عراق است؛ خائن بودن علیرضاخان، به طور مرتب توسط شبکه‌های دیگر مطرح می‌شود.
و دوم، حضور پدر امیرقاسمی ‌در دم و دستگاه حکومت سابق که گاهی با طعنه‌های تندی از آن یاد می‌کنند. امیرقاسمی ‌هم چند باری درباره هر دو موضوع توضیحاتی داده و سعی کرده دشمنان را خلع سلاح کند تا آتوی دیگری نداشته باشند که در موردش عنوان کنند. اما خب از آن جایی که همیشه مورد ظن و اتهامی ‌برای مطرح کردن است، چند وقتی اصرار امیرقاسمی‌ برای غیرسیاسی بودن شبکه اش، مسائلی را آفرید که در نهایت منجر به این اتهام شد که او از داخل ایران حمایت می‌شود و بخشی از مخارج شبکه‌های رنگارنگش را از داخل برایش می‌فرستند؛ که در این زمینه باز به دو مورد اشاره می‌شود: یکی رابطه صمیمانه امیرقاسمی ‌با «منوچهر خوش زبان» که کمپانی موسیقی جدید التاسیسی در کانادا دارد و خروج «گوگوش» و «شادمهر عقیلی» از ایران به او و حمایت‌هایش نسبت داده می‌شود؛ و دیگری همکاری تنگاتنگش با «علیرضا بهشتی» ست که فیلم‌های جدید ایرانی را در آمریکا تبلیغ و اکران می‌کنند. جالب اینکه علیرضا بهشتی تهیه کننده ایست که چند فیلم در ایران ساخت و بعد آن طور که خود مدعی ست به دلیل مشکلاتی که بر سر فیلم «خاکستری» برایش به وجود آوردند، به طور غیرقانونی از مملکت خارج شد و در آنجا مصاحبه‌هایی با شبکه‌های سیاسی انجام داد و مناسبات پشت پرده سینمای ایران را به روایت خودش «افشا» کرد و بسیاری از تهیه کننده‌ها را افرادی معرفی کرد که به شدت از سوی نهاد‌هایی حمایت می‌شوند و خنده دار اینکه حالا خود در جهت اکران فیلم های همان تهیه کننده‌ها می‌کوشد و مثلا فیلم «مارمولک» ای را اکران می‌کند که پیش از این به شدت تهیه کننده اش را مورد انتقاد قرار داده بود! مارمولک هم همان فیلمی‌ست که امیرقاسمی یکبار در برنامه اش برای تبلیغ، از آن به عنوان نشانه‌های دموکراسی در ایران یاد کرد. به هر صورت اثبات این طور اتهامات کار آسانی نیست و معمولاً وقتی به کار می‌آید که دعوایی رخ داده باشد و لازم باشد رقیب کمی ‌مورد مواخذه قرار بگیرد!
امیرقاسمی ‌برعکس خیلی‌ها که برای کار و مسائلی که در داخل برایشان به وجود آمده بود، مهاجرت کردند؛ به خواست خانواده و برای تحصیل عازم آمریکا شد. در آنجا بعد از پایان بردن تحصیلات، به سمت و سوی مارکت ایرانی کشیده شده و با ساخت ویدئو و راه انداختن تلویزیون و برگزاری کنسرت کم کم کارهایش را آغاز کرد و با توجه به جوانی و تازه کاری خیلی زود توانست قدیمی‌ها و سنتی‌ها را کنار بزند و خود تبدیل به یکی از مهره‌های اصلی شهر بشود و بتواند تصمیم بگیرد که مثلاً امروز چه کسی مشهور بشود، یا این که امروز بهتر است روی چه کاری مانور داد، یا در چه موردی حرفی زده نشود!
امیرقاسمی ‌حالا دیگر یکی از حسابگرانی ست که معادلات هنری شهر لس آنجلس را رقم می‌زند و بلد است چه طور کارش را انجام دهد که برایش سود و منفعتی داشته باشد و مهم تر از همه می‌داند هر بازی را چه طور پیش ببرد که در نهایت به نفع اش تمام بشود. به هر حال، او با همان نگاه موذی و چهره ساده‌اش، در فاصله یک سال تا دهه ششم زندگی، به آینده‌ای فكر می‌كند كه از یك سو - به گفته یك منبع خبری ساكن لس‌آنجلس- ممكن است به ورشكستگی ختم شود و از سوی دیگر ممكن است باعث افزایش دارایی او بشود. او وبلاگی هم دارد که در یکی از پست های آن، خیلی ساده نوشته بود: «مجله تپش، هر شماره 7 هزار تومان. آدرس خود را به همراه پول برای ما بفرستید!»
 
 
مظاهری کیست؟
«الان بهترین لحظه عمرم به حساب می‌آید، چون پس از سال‌های دور، پا به ایران گذاشته‌ام.»
در تحریریه روزنامه (...) در حال انجام كارهای روزمره بودم كه ناگهان یكی از دوستانم از كیش زنگ زد و گفت كه تا چند دقیقه دیگر «مورتون مظاهری» به كیش می‌آید؛ از او خداحافظی كردم و با چند ثانیه مكث پی بردم كه این كار باید از به اصطلاح ابتكارات «حسین ثابت» صاحب ثروتمند هتل «داریوش» باشد.
موبایل ثابت را گرفتم، گفت كه گرفتار است؛ پاسخ دادم برای گرفتاری‌اش زنگ زده‌ام و می‌خواهم با دكتر مظاهری صحبت كنم؛ مظاهری گوشی تلفن را گرفت و گفت كه: «جانم، روزنامه‌چی هستی؟» جواب دادم بله و پرسیدم: احساس شما چیست؟! او هم جملات اول این مطلب را پاسخ داد و اضافه كرد: «آمده‌ام ایران كه جراحی را در وطنم شروع كنم و...»
خبر را تنظیم كردم و فردا در صفحه اول روزنامه منتشر شد.
برخلاف انتظار، افراد بسیاری نسبت به آن واكنش نشان دادند و به واقع معلوم شد كه دكتر طرفداران پروپا قرصی دارد.
«مرتضی رضا مظاهری» كه نام خود را به «مورتون رضا مظاهری» تغییر داده است؛ اكنون به عنوان یك جراح سرشناس در میان ایرانیان شناخته می‌شود. مرتضی دوران كودكی و نوجوانی‌اش را در منیریه تهران سپری كرده است. او از آن ایام خاطرات خوشی در ذهن ندارد، به طوری كه با وجود گذشت دهه‌ها از آن روزگار بر تلخكامی كودكی‌اش صحه می‌گذارد. مظاهری همواره به رفتارهای خشن و نسنجیده والدینش معترض است. او پس از پایان تحصیلات دبیرستان، به قصد كار و شاید تحصیل و به قول خودش هر دو، راهی آلمان می‌شود.
ورود به آلمان غربی آن روز، روحیه مرتضی را به كلی دگرگون می‌كند. جوان ایرانی كه تا آن روز همه چیز را در حیطه نظارت پدر و مادر یافته است، به یكباره پا به جهانی دیگر می‌گذارد؛ اما هوش و ذكاوتش باعث می‌شود كه در كنار كار، پیگیر درس خواندن هم باشد. در گذر سال‌ها، وصلتش با یك دختر آلمانی زیبارو ثبت می‌شود و فرزندی پسر حاصل این تنها ازدواج رسمی او است كه آن زندگی زناشویی نیز با ناكامی و جدایی مواجه شد.
پس از پایان تحصیلات و دریافت دكترای پزشكی عمومی در آلمان غربی و كمی تامل، به آمریكا می‌رود البته باز هم تنها. مرتضی در آمریكا در رشته جراحی پلاستیك مشغول به تحصیل می‌شود و در نهایت درس را به پایان می‌رساند. او كه از این پس خود را «مورتون» می‌نامد، در این زمان در چهل و اندی سالگی به‌سر می‌برده است.
اما مورتون نمی‌تواند در امتحانات پایانی تخصص كه از آن با عنوان بورد ‌(Board) نام برده می‌شود، نمره قبولی كسب كند و این عدم موفقیت همواره با او باقی است؛ اگرچه دكتر كه به قول رفقایش باید نام «زبل خان» را بر رویش نهاد، ترجیح می‌دهد هیچگاه درباره این موضوع صحبت نكند و در عین حال خود را همواره عضو انجمن جراحان پلاستیك معرفی می‌كند. در آمریكا چندین انجمن جراحان پلاستیك وجود دارد و مورتون در بسیاری از آن ها عضو است. دروغ نمی‌گوید اما مهم‌ترین انجمن در این زمینه مربوط به جراحان پلاستیكی است كه دارای بورد تخصصی هستند و نام دكتر مظاهری در آن دیده می‌شود؛ البته نه «مورتون» خودمان، بلكه جراح پلاستیك ایرانی دیگری به نام دكتر «مهدی كلیایی مظاهری»!
برگردیم به اصل موضوع. به هر حال مورتون كه از خود به عنوان مجسمه‌ساز و هنرمند هم یاد می‌كند، همزمان با سال‌های اول انقلاب در ایران شروع به جراحی می‌كند. او همواره به تجربه 30 ساله‌اش در جراحی اشاره می‌كند كه در صورت در نظر گرفتن دوره رزیدنتی‌اش (تخصص) قابل قبول است. مورتون در سایت شخصی‌اش از سی هزار جراحی یاد می‌كند؛ رقمی كه در آمریكا غیرقابل باور است.
جراحان آمریكایی همواره برای عمل یك فرد ده‌ها و صدها آزمایش انجام می‌دهند و كلی بحث و تبادل نظر می‌‌كنند. بنابراین به ندرت می‌توان جراحی را در آمریكا پیدا كرد كه هر روز جراحی داشته باشد. اما مورتون مدعی است كه به طور میانگین در هر روز 4 جراحی در آمریكا انجام داده است! ادعایی كه طرح آن با انجمن جراحان پلاستیك آمریكا، موجب دست انداختن آدم می‌شود.
مورتون كه اكنون در آستانه دهه هشتم زندگی قرار دارد، پنج سال اخیر عمرش را بهترین برهه زندگی‌اش می‌داند. او با حضور در تلویزیون‌های ماهواره‌ای اكنون به اسم و رسمی رسیده و این فراتر از آن چیزی است كه در روز اول در ذهن داشته است. او در عین حال پسرش را كه مدعی است همسر مطلقه آلمانی‌اش وی را به تیمارستانی در آلمان سپرده بود، اكنون به عنوان مدیر شبكه تلویزیونی‌ خود استخدام كرده تا كسب و كار آبرومندی داشته باشد. مورتون مدت كوتاهی در آلمان در مدرسه حقوق ثبت نام كرده اما خود را همواره یك حقوقدان معرفی می‌كند. اومدعی است كه لیسانس زبان انگلیسی از آكسفورد انگلستان دارد، در صورتی كه در بیوگرافی زندگی‌اش هیچگاه حتی یك توقف یك ساله هم در انگلستان ندارد!
این جراح پیر كه صورت چروكیده‌اش حاصل چندین بار جراحی پلاستیك است، مدعی است كه 14 جایزه دریافت كرده كه برجسته‌ترین آن در سال 1985 به عنوان «مرد نمونه آمریكا» بوده.
مورتون همواره از جراحی همسر رئیس جمهور آمریكا سخن می‌‌گوید اما هیچگاه به این نكته اشاره نمی‌كند كه او همسر «فورد» رئیس جمهور اسبق آمریكا را آن هم پس از ده‌ها سال كه از زن اول آمریكا (Ferst lady) بودنش گذشته، جراحی كرده است نه همسر ریگان، كلینتون یا بوش پدر.
مورتون كه خود نیز معتقد است «بسیاری از حالات افراد ناشی از عقده‌های دوران كودكی است» همواره سعی دارد تا با بزرگنمایی شخصیتی و استفاده از اهرم ساده اما دلنشین صداقت، برای خود جایگاه اجتماعی كسب كند.
او در میان كارهایش از یك كلك قدیمی استفاده می‌كند: به چند خاطره كه به ظاهر مربوط به گذشته‌اش است و نباید آن ها را با كسی مطرح كند، اشاره می‌كند تا همه فكر كنند كه وی آدم باصداقتی (به قول خودش Honeot) است كه حتی مسایل خصوصی زندگی‌اش را مطرح می‌كند و بنابراین می‌توان به حرف‌هایش اعتماد كرد؛ حربه‌ای كه به ظاهر كارآمد نیز بوده است! مورتون اخیراً اقدام به عرضه كرمی با نام خودش كه با همكاری یك كمپانی درجه سوم آمریكایی در Palm Rio ساخته می‌شود كرده است. (محصولات برتر «دكتر مظاهری» به دلیل نداشتن تاییدیه سازمان غذا و دارو (FDA) اجازه فروش در داروخانه‌های آمریكا را ندارند.)
او در جایی كه لازم می‌بیند، از دشمنان دوست می‌سازد و دوستان مزاحم را دشمن قلمداد می‌كند تا كارها آنطور كه می‌خواهد پیش بروند. مورتون درباره همه شاخه‌های علوم پزشكی سخن می‌گوید و آنقدر اعتماد به نفس دارد كه شنوندگان ساده تصور می‌كنند با نابغه‌ای بی‌همتا مواجه هستند اما در واقع در بسیاری موارد، نظراتش پایه علمی ندارد.
جراح كاركشته، پس از حضور چندین باره در دوبی، به استقبال هموطنانش از خود پی برده است و حالا سعی دارد تا برنامه مداوم جراحی در ایران را دایر كند.
مورتون هر چند كه در معرفی خود تسلط به زبان های عربی و فرانسه را نیز ضمیمه فارسی، آلمانی و انگلیسی‌اش می‌كند اما در عمل از عربی چیزی نمی‌داند.
دكتر مظاهری بسیار بیشتر از ‌آن چه كه هست نشان می‌دهد و حرف‌هایش برای عوام بسیار جذاب است، اما آن ها كه از حرفه پزشكی اطلاع دارند می‌توانند در مورد ادعاهایش تردید كنند. مورتون فردی باهوش است اما مطمئن باشید نابغه نیست. او یك جراح خوب است اما باز باور كنید جراح زبردست‌تر از او حتی در ایران خودمان بسیار پیدا می‌شود.
{تمام مطالب برگرفته از گروه ايران روشن سايت پردازندگان مي باشد }
 
 
عكسهاي  از يانگوم در بخش ادامه مطلب كليك كنيد
 
 
 عكس روز  ...........................................يانگوم
 
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 0:55  توسط جهت تبادل لینک پیام بدید  |